پيدا كردن راه حل در يك مشكل ، كاري ست بسيار دشوار ... البته اگر از قبل براي آن آماده نباشي! ... وقتي شما نسبت به  موضوعي كه با آن مواجه شده اي ، هيچ شناختي نداري ... معلوم است كه چه قدر اوضاع سخت و وحشتناك خواهد بود ... اما عاقل كسي ست كه براي روزهاي سخت آينده نگري كند ... برود قبل از مواجه شدن با يك سختي آن را بشناسد،... و راههاي كم كردن نتايج را بيابد ...

در موقع مواجه شدن ما با يك مشكل، زمان ، زمان مناسبي براي يادگيري و به كار گرفتن نيست ... گاهي فكر آدم كار نمي كند ... ناگفته نماند ، كه در اين جور مواقع حداقل رفتن به سمت حل مشكل ، خود كمك كننده است ... هرچند ، از قبل با آن دست و پنجه نرم كردن ، مشكل را براي شما تحت كنترل تر در خواهد آورد ...

اول از همه بايد بدانيم ، چه اتفاقي افتاده ! ... به قولي مختصات خودمان را تشخيص دهيم .... و بعد به دنبال راه حل باشيم ... و اينكه عكس العمل ما چه بايد باشد! ... اينكه من چه از خودم نشان بدهم و فايده ي آن! ... در وارد شدن مشكل ،اينكه به خودمان  ضربه  بزنيم ، خودخوري كنيم ، غم و غصه ي طولاني داشته باشيم ... به چه دردي مي خورد ؟.... به اصل موضوع ... به اينكه ريشه ي اين عكس العمل ما چيست ؟ ... من براي چه چيزي اين قدر بي تابي مي كنم ؟ ... به خاطر خودم ؟ ... به خاطر مالم؟ ... به خاطر «من» .... بايد اين دليل را پيدا كنيم ! ... و اينجا تمام عقايد ما ... چيزهايي كه جمع كرده ايم ، پاي كار مي آيد ... دقيقا اينكه چه عكس العملي از خود بروز مي دهيم ... به هيچ وجه اتفاقي نيست ...

حضرت اباعبدالله ، هم خود را براي رويارويي با واقعه ي عاشورا آماده كرده بود ... از قبل مختصات اتفاقات را مي دانست ... از قبل همه چيز در پيش بيني او بود ... او عكس العملي را از خود نشان داد تا به بهترين صورت مشكل را حل كند ... . فراموش نكنيم ، هميشه آسايش ما ، راه حل مشكل نيست ....

پس بهترين راه براي مواجه شدن با يك مساله و مشكل ، آماده بودن از قبل براي آن است ... و اين ما هستيم كه بايد راه حل را پيدا كنيم ... چه طور وقتي انسان كاري را بخواهد انجام دهد ....به معناي كامل كلمه بخواهد فعل خواستن را صرف كند ، كوهي را از جلوي خود بر مي دارد ... بايد به اين حد نياز رسيد ، بايد مشكل را ديد تا به فكر حل آن افتاد ... و الا آدم چشم بسته ، هيچ چيز را نمي بيند چه رسد به مشكل ! ...

راه حل يك مشكل هميشه ساده ترين راه نيست .... گاهي براي بدست آوردن يك نتيجه ي دلخواه بايد ، قيمت ش را هم پرداخت كرد ... گاهي ، خنجر زبان را بايد به جان خريد ... گاهي خنجر به دستان را بايد آرام كرد ... و گاهي هم نيش نيشتر را چشيد ... اما عاقبت را آخر كار را وقتي با اطمينان يافته باشي .... يك كوه كلوخ را نرم خواهي كرد ... عقيده ي آدم هاست كه زندگي آنها را مي سازد ... كيفيت زندگي آدم ها را مي سازد ... و اين كيفيت زندگي وقتي تك به تك درست شد .... نگاه مي كني يك كل با كيفيت خواهي يافت ... يك كل خردمند هدفدار با انگيزه و توانا زندگي فوق العاده اي را تجربه مي كند ... يك زندگي دل سوزانه ي همه خواه ، و بي نهايت آرام و شيرين ... به اميد آن روز 


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۲ آذر ۱۳۹۵ساعت ۱۲:۳۹:۴۳  توسط بهاره پارسا  نظرات (0)

مرز دخالت ما در زندگي ديگران كجاست؟ ... آيا فكر كرده ايم ، آيا به حرف هاي خودمان فكر كرده ايم ؟ ... آيا به رفتار خودمان فكر كرده ايم ؟ ...

به اين كلمات دقت كنيد:

فضولي و كنجكاوي ـ بي خيالي و بي توجهي ـ زير ذره بين گرفتن ـ به امان خدا رها كردن و كنار كشيدن ـ ... احتمالا ما در برخوردمان با ديگر آدم ها يكي از اين حالات را انتخاب مي كنيم ... گاهي هم حواسمان نيست و اين رفتار ما عادت شده ... گاهي هم به خيال خودمان با گذاشتن عنوان هاي توجيه كننده اي دست به اين رفتارها مي زنيم ... گاهي خودمان درست چيزي را نمي دانيم و چوب دانايي را بر سر ديگران مي كوبيم ... بي خبر اين كه اين چوب زدن درد دارد ... آن كه چوب مي خورد آن هم بي هوا ! ،اول دردش مي گيرد ... و بعد عكس العمل نشان مي دهد ... و ديگر جايي براي فكر كردن باقي نمي ماند ... تازه بايد برسيم به اين نكته كه اين آدم دارد اشتباه مي گويد ! ... در اينجا خدا به داد بايد برسد! ... اين بنده خدا هم گيج و بي خبر ! ...

اينكه ما كجا بايد داخل شويم ... پا در مياني كنيم ! ... كجا بايد حرف بزنيم ... چه حرفي بزنيم ... چگونه بزنيم (البته حرف!) ...

كجا اين حرف زدن شما، فضولي ست ... كجا اين حس كنجكاوي شما قرار است اغنا شود .... كجا شما داريد خيرخواهي مي كنيد ... كجا شما خيال مي كنيد خيرخواهي مي كنيد ... و كجا واقعا خير خواهيد؟ ...

اصلا كجا بايد حرف بزنيم ... كجا نبايد حرف بزنيم ... اين موضوعات را از كجا بايد بفهميم ! ... خب ، اصلا نفهميم ! ... چه مي شود؟ ... آيا اهميت موضوع را مي دانيم ؟ ... آيا به عواقب كار خودمان فكر مي كنيم؟ ... آيا ما يك چيزي بگوييم برويم ... گاهي با كنجكاوي هايِ «ديگران فهم و يا ديگران نفهم »ما چه بر سر فكر يك نفر مي آيد ... كه پا به دنياي عمل مي رسد ... و نتايجي به دنبال دارد ...

اول از همه آدم نادان بايد بفهمد نادان است ... كه البته همه ي ما نسبت به طبقه ي بالاتر خودمان يك پله پائين تريم ... اما اوضاع بعضي ها خيلي خراب تر است ... و امان از جهل مركب ... همه ي بدبختي ها از همين جا سرچشمه مي گيرد ... همه فكر مي كنند عقل كل خودشان هستند ... همه اشتباه مي كنند الا من! ... و خبر ندارند همين «من» روزي باعث مي شود با سر سكندري بخورند ... تا آدم نادان نفهمد نادان است ، زمين و زمان ... آدم و ملك دست به دست هم دهند چيزي عوض نمي شود ... بعد يك نفر حالا مثلا فهميد نادان است ، باز تا خودش «نخواهد» تكاني به خودش بدهد .... همان آش است و همان كاسه ...

تا ما آدم ها به اين نتيجه نرسيم ، كه يك نفر آدم و نوع تربيت ش خيلي مهم است ... يك نفر آدم است كه روي اطرافيانش اثر مي گذارد ... يك نفر آدم است كه ديگران رويش حساب مي كنند ... يا ديگران را به جان هم مي اندازد ... همه ي ما مي دانيم ارزش يك نفر آدم درست در زندگي خود را ... و اينكه چه قدر زندگي ما را زير و رو مي كند ... و همان قدر هم يك نفر كه رفتارهايش روي اعصاب است چه قدر اطرافيان را عقب مي كشد ... آدمي كه بايد به پيش برود ... چه قدر به خاطر رفتارهاي يك انسان عقب مي ماند ... انرژي منفي ... انگيزه را گرفتن ... هل دادن به عقب ! ... حرف هاي منفي ...

گاهي بعضي از آدم ها ، حتي به خيال خودشان را ه دين و دينداري را با اين روش پياده مي كنند ... كه يك نفر ، يك جوان با يك صفحه ي پاك ، چه افكاري در سر درباره ي خود دارد ... چه احساس گناهكاري مي كند ... اين يك بالاتر است كه بايد به او جهت بدهد ...

همه مي گويند : راه شر قدرت زيادي دارد ... راحت تر است ... آدم ها نبايدبا آن بجنگند و بر اساس اميال نفساني شان است ... ولي من اين طور فكر نمي كنم ... من فكر مي كنم آدم ها خوبي ها را دوست دارند ... قدرت نيكي ها ، قدرت عشق است ... قدرت مبدئي ست كه سفيد است ... پاك است ... آدم ها از بد بودن بدي كردن خسته مي شوند ... دلشان مي خواهد درست زندگي كنند ... دلشان مي خواهد عزت داشته باشند .... احترام داشته باشند .... به حسابشان بياورند ... و عده اي دقيقا به خاطر همين هاست كه كاربد مي كنند ... كسي كه بت مي پرستد هم به نياز خداجويي خود پاسخ داده اما نا درست ! ...

اين پيدا كردن را ه است ... اين مهم است كه آدم راه را چه طور «انتخاب »كند....

و ما آدم ها تك تك ما ، بايد متوجه شويم ... بايد به خودمان بياييم ... بايدآگاه شويم به حرفهاي ورودي ، خروجي و داشته اي كه داريم ...وبحث بر اين كه اين چيزها را كجا بايد ياد بگيريم ...توسط چه كسي؟ ... خودمان يا به وسيله ي چيزي و كسي؟ ...

من به فكر آدم ها اميدوارم .... به هر نفر ، به قدرت هر نفر ، به انرژي هر يك نفر اميد و عقيده دارم ... من به قدرت پيدا كردن راه توسط آدم ها عقيده دارم .... و مي دانم روزي مي رسد كه آدم ها نه حرفي را بدون دليل مي زنند و نه بدون دليل مي پذيرند ... حتي احكام تعبدي را هم با دليل و عقيده ي پذيرفته مي پذيرند ...


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۲ آذر ۱۳۹۵ساعت ۱۲:۳۸:۴۱  توسط بهاره پارسا  نظرات (0)

به موضوعي كه اين روزها زياد به آن فكر مي كنم .... مسئله ي «آدم هايي ست كه پستي مي كنند» ... يعني آدم هاي پست ... يعني پست ترين آدم ها! ....

اما اينكه پست ترين آدم ها ... واقعا پست ترين انسان كيست؟ ....شايد در نگاه اول ، به نظر انسان ، يك انسان جاني و آدم كشي كه عاطفه در او مرده است و به فجيع ترين صورت ها آدم ها را مي كشد ... يا آدمي كه انسان ها را شكنجه مي كند .... از آزار ديدن آدم ها لذت مي برد ... كسي كه لوح دلش سياه سياه شده باشد ، به نظر بيايد....

شايد! .... شايد اينها نمونه اي از پست ترين آدم ها باشند ... شايد ! ...

اما ، اين آدم مي تواند ، نهايت چند نفر را به قتل برساند؟ ... نهايت چه قدر آدم را شكنجه كند ؟ ... پست ترين آدم ها آنهايي اند كه قدرت در دست شان است ... خيلي تمييز جنايت مي كنند ... اما هيچ كس خبردار نمي شود ... به تعداد زياد با يك دستور بي شمار آدم مي كشند .... قدرت را به دست دارند ، و مي دانند آدم ها دارند در يك زندگي سخت دست و پا مي زنند ... اما يا خبر ندارند ،يا نمي خواهند باخبر شوند ... يا عين خيالشان هم نيست! ...

باز اين آدم ها هم با جان و زندگي آدم ها بازي مي كنند ... من نه نظر كارشناسان را مي گويم و نه نظر شما را مي دانم ! ... اما به نظر من پست ترين آدم ها ، اوست كه با «احساس و عقيده ي آدم ها » بازي مي كند! ...احساسي كه مثل بال شاپرك نازك و حساس است ... و اگر شكست ... احساس شكسته ي آدم ها ، با هيچ چسبي ،سالم نمي شود ... با هيچ پولي ، درمان نمي شود ... آخرش مرگ است ... و يا مرگ تدريجي ...

عقيده ي آدم ها ، كسي كه با عقيده ي آدم ها با فكر آدم ها بازي مي كند! ... همه چيز يك انسان را مي ربايد ... همه ي زندگي يك انسان را از او مي گيرد ... گاهي با لفاظي جان يك آدم ... مال يك آدم .. آدم هاي عزيز زندگي يك آدم ... گاهي خانه و شهر و خاك يك آدم را مي گيرد .... دزد عقيده، شاهِ شاه دزد هاست ...دزدي كه نه رحم دارد و نه احساس! ... آدم ها را گاهي خواب نما مي كند ... و گاهي بيدار كه مي شود مي بيند چند نسل از او گذشته است ... و حالا هر چه بر سر اين چند نسل آمده ، گناهش بر سر آن دزد عقيده است ...

به نظر من ، عالي ترين انسان كسي ست كه اين دزد را بگيرد و خرخره اش را سفت بچسبد ... آدم پست فطرتي كه با زندگي آدم ها بدون ريختن قطره اي خون ... بدون اينكه كسي بداند ، همه ي ربط ها به اين آدم مي رسد ... و چه قدر ظالمانه تر مي شود ، اين آدم همه ي اين رفتارها را در پوست انساني خيرخواه انجام دهد ... گرگي در پوستين يك مادر مهربان ...

مهره هاي پيچيده اي كه بدون در دست داشتن قدرت هيچ كاري از دست شان بر نمي آيد ... و البته بي خبري آحاد مردم ... مردمي كه اين قدر، قدرت تشخيص ندارد كه خوب و بد را بفهمند ، بايد انتظار هر عاقبتي را براي خودشان داشته باشند ... و تمام تاريخ پر است از ظالماني كه اين گونه بر سر مردم حكم راندند ...

آدم هايي كه لفاظي را از دليل قانع كننده تشخيص ندهند ... آدمي كه يك متن غلط و درست را جلويش بگذاري ... نتواند تجزيه تحليل كند ... نفهمد لابه لاي اين متن ، درست و غلط آميخته شده تا نتيجه ي دلخواه سخنران حاصل شود ... به مقصود خود رسيده است ...

و اين هنر قدرتمنداني ست كه سالها بر انسان ها حكومت كردند ... و آدم ها در زندگي سطح پائين خود سر كردند ... كافي ست دقيق تر متن تاريخ را بررسي كنيد ... به شما قول مي دهم در هر سرزميني بي شمار نمونه خواهيد يافت ...

وقت آن رسيده كمي بينديشيم به حرف ها ، به سخن ها ،به معناي حرف ها به دليل گفته شدن حرف ها ... به جنبه هاي مختلف يك حرف ... حتي به حرف هاي خودمان ... نكند خودمان هم دزدي باشيم از اين جنس در اطراف خودمان ... براي آدم هاي دور و برمان ... و يا از آن آدم هاي گول خورده اي باشيم كه طنابي به گردنمان است ، سرش به دست كسي ست كه ما را به هر سويي بكشد!...


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۲ آذر ۱۳۹۵ساعت ۱۲:۳۷:۲۶  توسط بهاره پارسا  نظرات (0)

وقتي كتابي را مي خوانيد ،بعد از پايان آن معمولا اتفاقي در شما صورت مي گيرد! ... شما تحت تاثير قرار مي گيريد! ... چه خودتان حواستان باشد ، چه نه! ... هيچ كس نمي تواند ادعا كند، هيچ تاثيري نمي گيرد! ... اين تاثير گاهي مثبت است ... گاهي منفي! ... گاهي هم خوب و مفيد! ...

 حسي كه از كتابي مي گيريد ، مثل حرف زدن با يك نفر مي ماند .... كه برايت درددل مي كند ... گاهي خودش سبك مي شود و شما سنگين! ...

من بعد از خواندن «شنام » دچار يك حال عجيب شدم! ... حسي آميخته از نفرت و تاثر و تحسين! ... يك جمع اضداد عجيب ... يكي از تجربه هاي ناب بود! ... بسياري از جملات آزارم داد! ... اذيتم كرد! ...

دلم مي خواست ، درست بعد از خواندن كتاب جايي دم دستم بود .. كتاب را در آن چال مي كردم ... ديگر چشمم به آن نيفتد ...

از بسياري اتفاقات ... روي داده در كتاب ... در تاريخ ... براي اين كشور ... براي اين مردم ... براي آدم هاي بي گناه و بي خبر ... از شيلان!

اما درباره ي كتاب ، ... كتاب ِ «شنام » ، كتابي است مربوط به سالهاي اول جنگ تحميلي بر ملت و خاك ايران ... و حكايت پسر شانزده ساله ي پاسداري كه اسير مي شود! ... آن هم نه در كشور غريب ، در خاك بيگانه ! ... به دست آدم هايي كه بر طبل خيرخواهي مي زدند ... به دست يكي از گروهك هاي تجزيه طلب در كردستان! ... به دست كومله ها! ...

من نمي دانم شما چه قدر از اين گروهك و اقدامات آن آگاهي داريد؟ ... چه قدر اين آدم ها ، طرز فكر ، رفتار و اعمالشان را مي شناسيد! ... اما اين كتاب نمونه اي خوب براي معرفي اين گروهك است ... طرز فكر و بلاهايي كه بر سراسيران ، ... يا به قول خودشان گروگانها آوردند ...

اين كتاب شامل دو سال از زندگي آقاي شنام است ... و افرادي مثل شيلان ، كه فكر آدم را به خودشان مشغول مي كنند...

اما بخش تحسين برانگيز كتاب ، روايتگري آقاي شنام است ... جرات و جسارتي كه از تعريف داستانش داشته ... كاري كه به نظر من بسيار بزرگ و با ارزش است و مسائل حاشيه اي اطرافش ، از رفتار آدم ها و تعريف آنها كه بسيار عالي است ...

و تاثر شما وقتي از وضع رفتار با اين انسان ها ، ... از خوراك، پوشاك ، محل اسكان ، نوع رفتار با آنها... رفتار با ديگران ... واقعا حالتان بد مي شود...

گاهي در برخورد با بعضي جمله ها ، از نگاه شخص سوم كه رفتاري تعبير مي شود ... و شما يكه مي خوريد در متن كتاب از متن كتاب...

كل داستان تاسف بار است ... اما متاسفانه ، داستان نيست... و اي كاش بود! ... پسري شانزده ساله ،طي دو سال ، به اندازه ي يك آدم ۷۰ ساله بايد رفتار كند...

ترجيح مي دهم خودتان كتاب را بخوانيد و نه قضاوت، كه كمي فكر كنيد! ... به خيلي از چراها! ...

«شنام »خاطرات كيانوش گلزار راغب ...چاپ ۱۷ ...از انتشارات سوره ي مهر ...


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۲۵ آبان ۱۳۹۵ساعت ۰۴:۰۱:۰۸  توسط بهاره پارسا  نظرات (1)

در اتاق باز مي شود، ...

طوطي ! طوطي ! كجايي؟ چرا صدات نمياد؟ كجا داري آتش مي سوزوني وروجك؟

درب اتاق باز مي شود...نگاه كن!نگاه كن! اين چه وضعيه ؟ اينجا رو چرا اين جوري كردي؟

طوطي! كجايي ؟ ...

از ته اتاق صدايي شنيده مي شود! ...

كجايي! ... آهاي وروجك كجايي؟ ... اينجا رو چرا اينجوري كردي؟

مامان به طرف آخر اتاق مي رود، جايي كنار ديوار ، كمدي وجود داردكه درش باز است ... سرتاسر اتاق رخت و لباس ريخته شده است ...

مامان به طرف كمد مي رود ... طوطي در طبقه ي بالاي كمد نشسته است...مامان نزديك است از عصبانيت منفجر شود! ...

اي مارمولك!اون بالا چي كار مي كني؟ ... نگاه كن ! اين چه ريختيه برا خودت درست كردي؟ چرا صورتت رو اينجوري كردي؟  ... چه جوري رفتي اون بالا؟ ... چرا لباساي مامانو پوشيدي؟...

بچه ، تو نمي توني يه دقيقه سرجات آروم بازي كني؟ ...

ـ وا ! مامان خانوم! ...من طوطي خانومم ، مارمولك نيستم ! ... مارمولك خيلي زشته ...

طوطي ! ... مامان خيلي عصبانيه... چرا دست كردي تو كشوي مامان صورتت رو اينجوري كردي؟ ... اتاق رو نگاه كن! ...

بالاي كمد جاي نشستنه؟ ...نمي گي مي افتي؟ ...

من شاهزاده خانومم، مامان خانوم! ... اينم براي ادب كردنه ، ... اينجا سرزمين منه! ...اينهايي هم كه افتادن زمين آدماي سرزمين منن... بعد دو دستش را كنار دهانش مي گيرد و آرام مي گويد: همشون مردن! ... و بعد مي خندد ...

و بعد چوب در دستش را تكان مي دهد مي گيرد سمت مامانش و مي گويد:«دستور مي دم مهربون بشي!...»

ووودووو ووودو ...وودوو  وودوو ...

مامان! آدما بميرن خنده داره؟ ...

نه خنده نداره ... آخه من نمي دونم چي كار كنم؟

چرا مامان؟ ...

مامان لعنت يعني چي؟

اين حرف خوبي نيست دخترم! نبايد به كسي بگي؟

مامان، آمليكا كيه ؟ ...

نمي دونم دخترم!

آخه دايي علي گفته لعنت بر آمليكا! .. كار بدي كرده؟ ...

آها ! آمريكا ! نه دخترم اون آدم بديه ! ...

به خاطر همين تو گوشش ياسين مي خونه؟ ...

مامان خنده اش گرفته... اين حرفا رو كجا شنيدي؟ ...

تلويزيون يك عالمه آدما خوني شده بودن ... دايي علي اينا رو گفت .... يه چيزايي هم گفت من معنيش رو بلد نبودم! ....

ـتو چه جوري شدي؟

ـمن ترسيدم!

بيا بغل مامان... بريم صورتت رو پاك كنم! .... اينجا رو هم بايد تمييز كنيم ...


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۲۵ آبان ۱۳۹۵ساعت ۰۳:۲۷:۱۲  توسط بهاره پارسا  نظرات (0)

گاهي ،براي دست يافتن به يك كل مجبور به ريز شدن در جزئيات آن مي شوي! .... يعني بايد دانه به دانه يك موارد جزئي را در نظر بگيري ،... بعد يك نگاه درستي پيدا كني! ... گاهي ، پيدا كردن اين نگاه درست ، اهميت زيادي پيدا مي كند! ... در همه ي جوانب ! ... تحليل رويدادها ، اتفاقاتي كه ممكن است روي دهد ، حتي مناسبات رفتاري آدم ها! ...

گاهي لازم است ،آدم در يك سري مسائل ريز شود! ... ته و توي ماجرايي را در بياورد! ... كشف كند ، كه چه چيزي درست است! ... كشف كند، چه كسي راست مي گويد! ... كشف كند ،آخر درست چيست غلط چيست؟ ... كشف اين سوال ها ، بسيار باارزش مي شود... آن هم زماني كه دريابيم اين كشف ما ، در نهايت راهي را انتخاب مي كند كه ممكن است با راه قبلي ما يك نيم دايره تفاوت داشته باشد ... خب، قاعدتا جايي هم كه از آن سر در مي آوريم ،در آخر هيچ ارتباطي به هم ندارد! ...

ما انسان ها ، ما آدم هايي كه حالا زندگي مي كنيم .... روزگاري را پشت سر خود داريم ... تاريخي كه بي اندازه اتفاق در آن جا خوش كرده ! ... اتفاقاتي كه گاهي بسيار تلخ ، غم انگيز ، تاسف بار و پر از خونريزي ست ... و گاهي اتفاقاتي بسيار خجسته ، مبارك و پر از خير و بركت را در خود جاي داده است ...

چيزي كه ما مي توانيم ، در كل بگوييم اين است كه شناخت تاريخ ، يك لازمه براي حركت معقول براي رسيدن به هدف مطلوب ما انسان هاست ... هر آگاهي از تاريخ در حكم برگ برنده اي ست از تجربه اي زيسته و آزموده ،براي بروز زندگي بهتر ... و اين نه تنها براي بزرگان و حكمرانان داراي اهميت است ... كه نقش بدون انكار آن در فهم اهميت رفتار توده ي مردم در تاريخ ... و عكس العمل آنان ... و در نهايت تاريخ سازي آنان را، با شناخت اهميت رفتارشان شاهد هستيم ...

تاريخ با اين كه گاه گاهي بي رحمانه ، در زير خروارها خاك دفن شده و چيزي از آن ،( گاهي متعمدانه )باقي نمانده ... اما بي انصافي ست قدر همين چند جرعه از آن دريا را هم ندانيم! ...

يكي از مهم ترين و قابل تامل ترين بخش هاي تاريخ ، براي ما ، تاريخ دوران زندگاني ائمه ي معصومين است ... كه ، ناجوانمردانه دچار بي رحمي شده است ... و حق مطلب در شناختن آن دوره در سطح عموم جامعه ادا نشده است ... و يا حتي در جمع خواص!

خب ، فكر مي كردم اگر من، مسئول گزينش آقايان بودم ،... يكي از موارد تائيد صلاحيت در هر منصبي را قبولي در آزمون سه مرحله اي از اين كتاب امروز مي دانستم ... آن هم با ميانگين ۱۹ ... اين كتاب اين قدر اهميت دارد ... اصلا يك دوره ي آموزش سياست شيعه است ... يك سياست مدار شيعه آن گونه كه بايد باشد ! ...

حالا ما كاري نداريم ، اين كتاب كه سهل است عده اي آقايان انگار بايد امتحان قانون اساسي آن هم نه با معدل ۱۹ كه همان قبولي متعارف را هم انگار با حرف هاي شاخدارشان پاس نكرده اند... يا گذرشان به كوي قانون اساسي نيفتاده ! ...

يا مثلا يك عده ي ديگري آدم نمي داند بخندد يا گريه كند ! ... رهبري حرفي مي زند ، همه ي بيانيه ها و تائيدات فردا نشده روي تيتر اخبار است ... البته تاريخ انقضا هم همان خشك شدن قلم بر روي كاغذ ! ...

خب ، اينها كه الحمدالله شوخي بود ! ...

اما گاهي نگاه ما به تاريخ و نرفتن ما به سمت مطالعه ي آن يك تصور غلط به جا مانده از زمان دايناسورهاست ... به اين شكل كه كتاب هاي تاريخي سخت و بدخوان و بد چاپ و بدفهم هستند! ... البته گاهي دايناسورها هم به زمان ما سري مي زنند اما خب، هميشگي نيست ! ...

يكي از كتاب هاي خوبي كه در دست مطالعه داشتم و شيوه ي متفاوت آن در تحليل مسائل تاريخي دوره ي ۲۵۰ ساله ي امامت ، به اين سبك نيست ... انگار دانشمندي در مقابل شما قرار گرفته ، يك سري مسائل را براي شما باز مي كند! ... خيلي خوب حلاجي مي كند! .... نه تنها سخت نيست و واقعا دانشمندي نويسنده را به رخ مي كشاند ... بلكه شما را به تعجب وا مي دارد كه چه حجم انبوهي اطلاعات در مورد تاريخي كه مدت آن خيلي بلند نيست ، وجود دارد و هيچ به گوش شما نخورده ! .... كتاب فوق العاده است ... دوست داشتم كتاب با اين كه پر نوشته شده ، جلدهاي بيشتري مي داشت .... و با همين سبك يك مجموعه ي مدوني وجود داشت ... كه به همين زبان و اين مدلي مسائل را باز مي كرد ... كتاب خيلي به درد به خوري است ...

مخصوصا بعد از زمان امام سجاد كه مسائلي كه عجيب است بر مي خوريد ... كارهاي فوق العاده اي كه ائمه ي ما در آن شرايط خفقان انجام دادند ... در شرايطي كه به هيچ وجه قادر نيستند علنا صحبتي بكنند ، اما چه تشكيلاتي پنهاني بانفوذي ايجاد كردند ... و اين قدرت الهي بودن اين امامان را مي رساند ... دست خدا را نشان مي دهد ... دوران زندگي امام باقر ،حضرت صادق و امام موسي كاظم كه فوق العاده است ... كتاب ، كتاب سختي نيست ... لطفا در اولويت مطالعه قرار بدهيد ... كتاب خيلي مفيدي است ...

كتاب «انسان۲۵۰ ساله » ... بيانات مقام معظم رهبري درباره ي زندگي سياسي ـ مبارزاتي ائمه ي معصومين  ....نشر موسسه ي ايمان جهادي ...

من چاپ ۳۵ ام را مطالعه كردم ، به اين قسمت توجه كنيد:

«ائمه ي ما در طول اين ۲۵۰ سال امامت ، خيلي زجر كشيدند ، كشته شدند ، مظلوم واقع شدند و جا هم دارد برايشان گريه كنيم ؛مظلوميتشان دلها و عواطف را به خود متوجه كرده است؛ اما اين مظلوم ها غلبه كردند؛ هم مقطعي غلبه كردند ، هم در مجموع و در طول زمان.»

ص ۳۳۰


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۱۷ آبان ۱۳۹۵ساعت ۱۰:۰۳:۱۹  توسط بهاره پارسا  نظرات (0)

نمي دانم درون شما ، چه قدر اي كاش ها وجود دارند! ...خيلي واضح است كه جنس اين اي كاش ها براي هر فردي متفاوت است .... اي كاش من با نفر كنار دستي ام متفاوت است .... و او با كناري اش! .... همه ي ما اي كاش هايي داريم ! ... و كاري ندارم كه اي كاش چيز بدي است و ما نبايد به اي كاش ها ، كه ريشه در گذشته اي دارد كه گذشته داشته باشيم ... وصدتا دليل كه بد است ما بگوئيم اي كاش! ...

به نظر من اي كاش ها هميشه بد نيستند ! ... آنجايي كه مي بيني به خاطر رفتارها زندگي آدم ها خراب مي شود ... آنجايي كه مي بيني اشتباهات آدم ها چه قدر در آخر كار آنها و كجا رسيدن شان فرق مي گذارد ... اينكه مي بيني آدم ها دستهايشان را در جيبشان مي كنند تا چيزي از علم نگيرند! ... چشم هايشان را مي بندند كه اشتباهاتشان را نبينند... گوشهايشان را مي گيرند كه راه درست را نشنوند ! ....و خودشان را به خواب مي زنند ، كه بيدارشان نكنند ! ....

اينجاست كه قلب آدم مي گيرد ! .... اينجاست كه آدم سراسر وجودش را غم مي گيرد! ... چه كودكاني كه به خاطر اشتباهات والدين شان ، خيابان گرد شدند! .... چه استعدادهايي كه ظرف درونشان را به زباله دان بدل كردند! .... چه فكرها ، كه اسير فكرهاي مسموم شد ! ... چه زندگي ها كه از هم پاشيد ! ... چه آدم ها كه مردند! ...

آدم ها به دنيا مي آيند .... زندگي مي كنند ... و مي ميرند! ... اما فاصله ياين تولد تا مرگ ، هزار چرخ مي زند تا به آخر برسد! ...

آدم ها زاده ي خانواده اند ، ... و در جامعه نفس مي كشند .... و خودشان را پيدا مي كنند ... اين خود پيدا كرد است كه آخر قصه را تعيين مي كند...

ما آدم ها براي خودمان زندگي نمي كنيم ... رفتارما روي اطرافيان ما اثر مي گذارد! .... ما آدم ها نقطه هايي هستيم كه به هم وصل مي شويم .... ما را تك نگذاشته اند! ... و اين ارتباط آدم ها گاهي سرنوشت ديگري را تغيير مي دهد ! ... و اي كاش هميشه خوب بود ! ... اي كاش آدم ها همديگر را آزار نمي دادند .... اي كاش آدم ها مي فهميدند چه مي كنند! ... اي كاش ، بال پريدن و پرواز نداشتند ، ... ياد مي گرفتند از همين مرغ خانگي ... نمي پرد اما تلاش مي كند گاهي از زمين كنده شود! ...اي كاش آدم ها «مي خواستند » ... آدم ها اين چيزهايي كه همه برايش ، براي رسيدن به آن كشتي مي گيرند را رها مي كردند ... اي كاش مي فهميدند زندگي چه قدر قشنگ مي شد اگر ما آدم ها قدري زحمت مي داديم ، طوري زندگي كنيم كه زندگي كسي را خراب نكنيم ... خودمان را هم مي ديديم ... آن خود دروني بيچاره مان ... آن خود دروني خسته مان ... آن تنهاي بي نوا كه هيچ كس حتي خودمان هم به دادش نمي رسيم ... آن زمين حاصل خيز با ارزشي كه چشم به دست كشت است و ... به آرزوي محصول ...

دلم به حال آن فكر بيچاره مي سوزد ... دلم به حالش مي سوزد كه چه مي تواند باشد و چه هست ! ... ما بنشينيم كلاهمان را قاضي كنيم وچوب دستي مان را حكم! ... بيني و بين الله از اين بي نوا استفاده كرده ايم! ... تا كي از روكش نو و دست نخورده بيرون ش نياوريم ... تا كي همان طور سالم و بي استفاده گوشه اي خاك بخورد ...

شايد روزي وقت ش برسد ... اي كاش روزي وقت ش برسد ... وقت ش برسد بفهميم اين فكر چيز خوبي ست ... بفهميم كسي نگفته همه ي ما انيشتن شويم ، اما يك خورده محض رضاي خدا از اين كالاي مفيد ، استفاده اي بكنيم! ... نشود لحظه ي موت حضرت ملك الموت را كه ملاقات كرديم با روي گشاده به آن جناب عرض كنيم : ...«سرورم ، تفحه اي ست ناقابل ، از سراي پيشين ، دست نخورده و آك ، باشد كه قبول افتد!» ... بعد حضرت ملك اموت بر شما وارد مي شود : ... اي متوفي اين تحفه چيست ؟ .... و شما بگوييد : « اين قوه ي تفكر من است ... لذا سوالي هست از ايشان بپرسيد!» ... حالا به عكس العمل احتمالي حضرت ملك الموت ، هم كاري نداريم ...

بگذريم ... و بگذريم ...

اما در دنياي اي كاش ها ... عده اي بيش از ديگران درگير و مسئول و پاسخگو بايد باشند ... . و در ضمن بايد بدانند همان قدر هم بايد مسئول باشند و اهميت كار خود را بدانند ... و آن هم كساني هستند كه تربيت آدم ها به دست آنهاست ... از جمله والدين محترم و معلمين گرامي .... باشد كه خداوند به هر دو دسته نظر لطفي داشته باشند ! ...

و اما از دسته ي معلمين محترم ! ... كه در دنياي اي كاش هاي من و فاصله ي بين تولد و مرگ بنده ، گاهي در حكم سوهان روح و روان ودر مواقع ديگر در حكم دبيري دلسوز و فداكار و مهربان ! نقش ايفا كرده اند ! ...

خوب ... والكاظمين الغيظ ....

بگذريم از خيلي حرف ها! ... اما اينكه چه قدر در جواني ما حرص و غصه و عذاب وجدان و فكر و خيال داشتيم از دسته عزيزان مربوطه ... كه تا مدت ها ، فكر مي كردم از بس پشت اين معلم ها حرف زديم ... ديگه چه حق الناسي به گردن ماست ... خدا از سر تقصيرات ما بگذره ... ما كه اين قدر قرآن و صلوت براي جبران فرستاديم كه فكر كنم خود خدا دلش به حال ما بسوزه ... اما اگر مقصر آنها بودند هم در خيلي جاها خدا آنها را ببخشد ...

مي گويند قاضي شدن و قبول قاضي شدن بسيار كار سختي است ... اينكه خدا چه حرف ها كه به قضاوت نزده براي قضاوت غلط هم كاري نداريم ... اما گاهي اين معلم ها هم خوبه كمي فكر كنند ! ... به اينكه گاهي شبيه قاضي نمي شوند! ... گاهي اساس يك فكر در فرد نمي شوند ... گاهي باعث نمي شوند يك نفر در چاه بيفتد ... و اين اهميت اين شغل را نشان مي دهد ... رفتار يك معلم مي تواند از يك آدم دانشمند بسازد يا يك فراري از مدرسه ! ...

خدا را شكر مامان ما بهترين معلم زندگي ما بود ... بگذريم ....

اما در بحث تربيت ...

كتابي را مي خواهم معرفي كنم ، كه مسلمان را مومن مي كند ... خدا رحمت كند پدر و مادر نويسنده را به خاطر رنج نگارش اين كتاب! ... من نويسنده را نمي شناسم ، اما اين كتاب ايشان فوق العاده است ... حتما ، به هر صورتي اين كتاب را توصيه مي كنم مطالعه بفرمائيد ... كتابي كه با خواندنش مي خواهيد بال در بياوريد ... از اينكه عجب فكرهايي هست كه دين را اين قدر خوب به كار مي گيرند ... چه دين محكمي داريم ! ... عجب حرف هاي سنجيده اي ... و از طرفي مي خواهي آب شوي بروي در زمين ... از اينكه چرا ما خيلي از اين مطالب را نمي دانيم .... نمي دانيم در اين دين ما چه ظرفيتي قرار گرفته ... اينكه روانشناسي هزار تا حرف زده ... آدم ها مثل موش آزمايشگاهي هر دوره بايد منتظر به دنيا آمدن يك فرويد جديد باشند ...بعد صد سال بگذرد ببينند آقا اشتباه كرده ... بعد يك تز جديد بدهند ... بعد ما هزار و چهارصد سال پيش رهبران ديني ما حرف هايي زدند كه بعد از مرگ مان هم خبر دار نمي شويم ... خبردار نمي شويم اين حرف ها بر اساس فطرت آدم ها آورده شده ! ... دسته بندي شخصيت از روي شانه ي پهن و دماغ فلان مدل نيست ... برنامه دارد .. هيچ خللي درش نمي تواني پيدا كني ! ... نمونه هاي تربيت شده اش را ديده ايم در تاريخ ...

همين نويسنده ي كتاب «درس هايي از تربيت انساني » اگر در جهت افكار غربي ها كتابي نوشته بود ... يعني در راستاي منافع غرب و غربي بود ، روي سرشان مي گذاشتند حلوا حلوايش مي كردند ... كتاب يعني اين! ... آفرين به نويسنده ... كتاب بسيار قديمي است اما من جوان به راحتي آنرا درك مي كنم! ... چاپ اول اين كتاب سال ۱۳۶۵ بوده،قيمت ۷۰۰ ريال! ... اما كتاب را انگار براي همين الان نوشتند اصلا قديمي نيست ! ... خوب بايد به اين چرايي فكر كرد! ...

«كتاب درس هايي از تربيت انساني » كه آقاي محمد اسدي گرمارودي نوشته اند دو جلد در يك كتاب است : ... جلد اول تعليم و تربيت ... و جلد دوم اخلاق و خودسازي ...و موسسه ي جهاني خدمات اسلامي ـ داراحيا تراث اهل البيت (ع) به چاپ رسانده ... كتاب را بخوانيد وتعجب كنيد ...


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۷ آبان ۱۳۹۵ساعت ۰۹:۲۰:۴۸  توسط بهاره پارسا  نظرات (0)

شايد به طور پنهان ،موسيقي ،يكي از مسائلي ست ، كه ما را درگير خود ساخته است ....

مسائلي هست كه ما درگير آنها هستيم! .... گاهي آگاهانه و گاهي ناخواسته ! ....

 شنيدن ، از چيزهايي ست كه ما هميشه خودخواسته از آن استفاده نمي كنيم ! .... اين گوش ما گاهي مجبور به شنيدن اصوات است .... مثلا صداي خيابان... صداي صحبت كردن آدم ها .... صداي تق تق كفش رهگذران ... صداي گنجشك ها ... صداي بوق ماشين ها ... صداي ترافيك .... صداي اتوبان ....

همه ي ما در معرض اين اصوات هستيم .... ما بايد خودمان را تربيت كنيم كه اين اصوات ما را عصبي نكند .... اما واقعيت اين است كه اينها آلودگي صوتي ناميده مي شود! ... كه خودمان هم تمايل به شنيدن آن نداريم! ... اما هست!

موسيقي در زمان هاي دور رب النوع دانسته مي شده است ... يعني نوعي خدا كه پرستيده مي شده ! .... شايد به خاطر متفاوت بودن آن ... احساس ماورايي بودن آن .... تاثيرات عجيبي كه بر انسان مي گذارد .... خلاصه موسيقي را امري غير زميني مي دانستند ...

چيزي كه به نظر مي رسد امروزه به پناهگاهي براي عده اي تبديل شده ! ..... پناهگاهي كه بي پناه است ... شايد دست دراز كردن به سمت يك نياز است كه اشتباه انتخاب شده ! ... دليل ام هم خيلي واضح است ..... بايد نگاه كنيم به يك سري مسائل كه شايد خيلي عده اي هم ازشنيدن ش خوششان نيايد .... اما متاسفانه مساله اي ست كه حداقل بايد به آن بيشتر انديشيد .... وقتي به جوانب آن دقت كنيم ...

اول يك نكته را متذكر شوم ! ... شايد براي من نوعي مساله اي كاملا قابل قبول باشد ... حتي پذيرفته شده ... و حتي واجب و ضروري .... اما مساله اين است كه بايد درباره ي آن بيشتر فكر كنم ... و اينكه بايد بدانم ، موضع گرفتن سفت و سخت من نشان دهنده ي جمود من است .... انگشت در گوش كردن و نخواستن شنيدن صداي مخالف عقيده ي ما يك حالت خوبي ندارد ... اسمش را نمي دانم ... اما بايد حداقل قدرت شنيدن را در خودمان بالا ببريم ... مخصوصا وقتي به چيزي مانوس شده ايم .... و شنيدن حرفي مخالف ايده ي ما بسيار سنگين برايمان است ....

مي خواهم درباره ي موسيقي كمي فكر كنيم .... اينكه حتما همه ي ما تجربه كرده ايم آن حالت غير عادي گوش دادن متوالي به يك قطعه را .... بارها و بارها .... بعد چه اتفاقي مي افتد .... شايد اين حالت را دوست داشته باشيد ... اما به نظرم يك حالت از بي خود شدگي به ما دست مي دهد كه انگار هدف ناخواسته ي خود موسيقي هم همين بوده ! .... موسيقي صداست .... صدايي هدفمند كه گاهي عنان و اختيار ما را به كف مي گيرد ... اينكه گاهي ما در تجربه هاي بد ، ... لحظات بدي كه به موسيقي پناه مي بريم ... اشتباه ترين كار دنيا را انجام داده ايم .... جايي كه بايد به سكوت پناه ببريم ... جايگزين آن صدا نيست .... گاهي سكوت آرامشي در انسان ايجاد مي كند كه قدرت باز توليد . باز يابي خودمان و افكارمان را در روزهاي سخت خواهيم داشت ...

شايد قياس باشد ، اما همان طور كه قطرات آب از نوشته ها تاثير مي گيرند ... زشت يا زيبا مي شوند ... ما درون خسته ي خودمان را به ضرب انگشتان كسي مي سپاريم كه روحياتش را نمي دانيم ....

گاهي در موسيقي حرف هايي مي شنويم كه آن وقت موقع شنيدن ش نيست ... گاهي حرف هاي خوبي نيست ... گاهي اين رشته ي افكار ما را مي دزدد ... گاهي ما درست نمي توانيم فكر كنيم ... چون در حال زمزمه ي افكاري هستيم به اسم شعر كه خيلي زياد بر ما تاثير گذاشته ....

موسيقي گاهي شبيه مد مي شود .... اينكه اختيار در انتخاب را از انسان ها مي گيرند ... ما حواسمان نيست اين مثل هم شدن آدم ها شخصيت من نيست .... من دوست دارم خودم فكر كنم ، ... خودم افكارم را خوب يا حتي بد بدست بياورم .... خودم انتخاب كنم ... اما گاهي ما شديدا تحت تاثير قرار مي گيريم ....

من به روانشناسي اعتقاد دارم .... اما گاهي مي شنوم ، در موقع ناراحتي آدم ها به آنها توصيه مي شود ... يك ساز ياد بگير و بنواز .... يك سوال دارم ... چرا به فكر درمان ريشه اي نيستيم! .... با نواختن ساز مشكل يك فرد ناراحت حل نمي شود ... فقط در مرداب تنهايي اش بيشتر فرو مي رود ! ... تا وقتي ما ياد نگيريم ، آدم ها از اشيا به درد به خور تر هستند ... تا وقتي آدم ها آدم هايي نشوند كه پناهگاه همديگر باشند .... تا وقتي از خود اصيلمان دور افتاده ايم ... و خودمان را به اين بندهاي دست و پا گير مي كشيم ... اوضاع همين است ... آرامشي در كار نيست ....

كتابي كه امروز قصد معرفي آنرا دارم ... در موردش زياد حرف دارم ... اينكه چرا در اين كتاب به نقش مثبت موسيقي اشاره نشده ... چرا به سرودهاي حماسي كه در كنار يك متن قوي با موزيكي غير متشنج ، اهداف عالي را دنبال مي كند ...

و البته مي دانيم مضرات و خطراتيي كه در آن هست بسيار عجيب و بي پرده است ... تا جايي كه طبق متن كتاب حضرت امام خميني آنرا با اعتياد به مواد مخدر مقايسه مي كند! ...ناگفته پيداست افراط در موسيقي چه اثرات مخربي در پي خواهد داشت ....

من اهل شعر خوب شنيدن هستم ... اعتقاد به تاثيرگذاري موسيقي و افزايش اثر آن بر چه فيلم چه متن دارم ... اما به اين هم اعتقاد دارم كه نويسنده ي موسيقي آن بلايي كه خودش دلش مي خواهد بر سر من مي آورد ... احساس من را به بازي مي گيرد ... و من به اين اعتقادي ندارم ... و اين به استقلال فكري من لطمه مي زند ...مخصوصا اگر قرار باشد زياد هم شنيده شود! ...

درمورد كتاب خيلي نكته براي گفتن هست ... اولين ها اينكه كتاب مقدمه ي خوبي ندارد ! ... به اين معني كه شما نمي توانيد بفهميد نويسنده كيست؟ ... تخصص اش چيست ؟ ... آوردن جمله ها وارتباط دادن جمله ها و نتيجه گرفتن از آنها را به چه صورتي انجام داده است ؟ ... گاهي به احساس مي كنم (با اين كه كاملا با عقايد كتاب موافق هستم )،جملات در قصد به كرسي نشاندن حرف خود هستند اما دلايل يك جوري هستند ...

يك كتاب ديگر هم درباره ي شطرنج خوانده بودم در جاي ديگر كه به كل زير آب آنرا زده بود ... اين كتاب شبيه آن بود .... ولي مساله ي حل ناشده ي در ذهن من در مورد اين جور مسائل يك طور ديگر است ...

به اين جمله دقت كنيد:«الفاظ عقود محمول است بر معاني عرفيه» ... چيزي كه به نظرِمن به آن توجه نشده ... شايد اشتباه باشد اما بايد به حقيقت اين مساله توجه كرد ... شايد به شرعي يا عرفي بودن آن .... منظورم در قراين احاديث آورده شده در اين كتاب است .... نمي دانم ! ... فكر مي كنم بهتر است اين مسائل به متخصص آن ارجاع داده شود ... به كسي بهتر مي تواند استنباط كند ... شايد حكمي در زماني طوري و در زماني طور ديگر يا شرايطي ... من خودم اهل موسيقي نيستم ... اما با طرز چگونگي اثبات يك مساله سخت گير هستم ... اينكه هر كسي نمي تواند تشخيص دهد و حكمي صادر كند ... البته به نويسنده ي اين كتاب شايد به طور خاص منظور نداشته باشم ... چون كتاب ايشان حالت يك گزارش را دارد .... و به نظر مي رسد موضوع خوبي براي تحقيق باشد مخصوصا اواخر كتاب كه هيچ ارتباطي به مسائل ديني و مذهبي ندارد ، هرچند با جبهه گيري نگاشته شده ...

موسيقي از نگاهي ديگر ... ش. مومني ...موسسه فرهنگي انتشاراتي مكيال ...



برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۱ آبان ۱۳۹۵ساعت ۰۵:۰۰:۰۱  توسط بهاره پارسا  نظرات (0)

بعضي از آدم ها با اينكه راه را اشتباه رفته اند ، ....و نه تنها خودشان كه خيلي ها را به اشتباه انداخته اند .... اما باز دلت به حالشان مي سوزد .... نمي دانم چرا ؟ .... دل سو ختن از روي مهر و علاقه نه ! .... دل سوختني از روي سرنوشت .... از روي اينكه چرا بايد اين طور باشد؟ ...... اين كه چرا ما نمي فهميم ، و برايمان مهم نيست .... آن چه را مي گوئيم ....

بعضي از آدم ها هستند كه خودشان شرايطي را چشيده اند .... اين چشيدن يك سري مسائل و ديدن مسائلي در كنار هم باعث مي شود ، يك سري عقايد پيدا كنند .... عقايدي كه عقيده نيست ! .... سم است ! .... واقعا سم است ! ....ظاهرا زندگي به آنها نشان داده .... ظاهرا تلخ هم بوده .... اما واقعيت اين است كه او ، آن طور كه دوست داشته برداشت كرده .... تلاشي صورت نگرفته تا درست آنرا دريابد .... هرچه ديده پذيرفته ! ....

بايد گفت متاسفانه اين رويه مربوط به سالها پيش نيست .... يك امري دور و قديمي نيست .... همين حالا هم هست! .... اين كه چشم و گوش بسته شيفته ي چيزي بشويم ... گاهي  اول، براي كنجكاوي كه همه گفته اند «نه!» ، ما به سمت ش مي رويم ! .... مقاومت مي كنيم « نه بد نبود!» ... بعد روز و شبمان مي شود ، آن چه گفته اند به آن «نه!» ... آن قدر به آن فكر مي كنيم كه مغزمان نزديك است سوراخ شود .... بعد  مي شود خوراك روز و شب مان .... يعني ناخودآگاه ما داريم آن مدلي فكر مي كنيم ! .... يك چند وقت مي گذرد مي بينيم اين جملات خارج شده از زبان من ، چه قدر به آن «نه ! گفته شده » نزديك شده ...

گاهي خودمان هم مي دانيم آن «نه گفته شده » همچين بتي هم نيست! .... چه برسد به خدا! ... اما درباره اش همه گفته اند «نه! » .... پس ما مي رويم سراغش! .... خوب اين كه با اين فرد چه بايد بكنيد ،شمايي كه آگاه به اين احوال شديد ، بحثم نيست ! ....

بعضي آدم ها در يك امري سرشناس شدند ... و بايد نگاه كرد بررسي كرد ... به علت هاي آن بايد فكر كرد ..... چرا اين آدم متولد شد .... منظورم تولد اين مدل تفكر است ! ... اينكه چرا اين طور فكر مي كند ! ...

آدم هايي مي آيند و مي روند و افكاري دارند .... كسي هم مطلع نمي شود .... خوب با رفتنشان همه چيز هم با خودشان خاك مي شود! ... اما منظور من اينها نيستند! .... من آدم هايي را در نظر دارم كه گاهي آدم هاي زمان خودشان هم خيلي دركشان نكردند .... اما حرف هايشان حرف خيلي هاست .... و متاسفانه در راستاي مثبت هم نيست .... اينجا جاي فرار ما نيست ... دقيقا جايي ست كه بايد روي آن تمركز كنيم .... به دلايل فكر كنيم .... نگاه كنيم چرا اين انسان متولد شده .... يك كنكاش بكنيم .... چرا در زمان خودش مخاطب نداشت حالا خيلي بيشتر .... و هر كسي كه يك نام خاصي را به دنبال خود يدك مي كشد ،كتاب ها و افكار او را مطالعه كرده .... و البته از همه مهم تر عاقبت خود او و آن بيچارگاني كه سر سپرده ي او شدند چه شد! ....

« صادق هدايت » نويسنده اي كه تقريبا شرايط بالا را داراست .... وقتي شرح كوتاهي از زندگي اش را مطالعه كني مي بيني .... نوشته شده : در خانواده اي مذهبي به دنيا آمد و درس خوانده ! ...كودكي او.زير نظر پدر و مادري مهربان ولي سخت گير گذشت ! .... او در يك مدرسه ي فرانسوي تحصيل  كرد ....به فرانسه مي رود تا تحصيل كند! ....كتاب هاي هدايت خواننده ندارد  .... مطالبي را مطرح مي كند كه براي ايرانيها دلپذير نيست ! .... در واقع هدايت كسي را پيدا نمي كند كه پا به پاي او به قرن بيستم قدم بگذارد .... هدايت به بن بست رسيده بود! ... هدايت مرگ را يك مفر براي زندگي بهتر نمي داند .... اما در سال ۱۳۳۰ در ۴۲ سالگي به زندگي اش خاتمه مي دهد ....

اشتباه بزرگي ست كه زندگي هدايت را مختصر در قطعه اي از تاريخ بدانيم .... هدايت يك قرباني ست .... قرباني فرو رفتن در فرهنگي كه به آن تعلق ندارد .... قرباني تلاش نكردن براي شناختن هويت خودش .... تسليم شده برابر خرده فرهنگي كه شايد در آن زندگي كرده .... آن چه از لا به لاي يك مجموعه داستان از هدايت دريافتم اين است كه .... هدايت نه مي تواند دينداري سليقه اي ايراني هم عصرش را تحمل كند .... و نه تاب دنياي غريب غرب را دارد .... هم در مي يابد تنهاست و اين تنهايي را فرياد مي زند و هم به دنبال درمان درد نيست ! .... افكار زمان تنهايي هدايت و دنيايي كه براي او مي سازد ، قابل تامل است ...

داستان را مي توان خط به خط نقد كرد ... چيزهايي كه همين امروز هم نه با آن زبان كه با زبان نسل جديد وجود دارد ... حرف هايي كه زياد شنيده مي شود .... برداشت هاي خودداشته اي كه مي شود ... و دين من درآوردي كه عرضه مي شود .... و جوان زده شده از دين و عقيده اي ،كه ديگر تمايلي به دانستن ندارد ....

مجموعه داستان« زنده به گور» هدايت ، سير چيدماني دارد كه تا حدودي خودش را به شما معرفي مي كند ... داستان اول جواني در تلاش براي خودكشي ... شما به هيچ وجه فكر نمي كنيد حدود صد سال پيش نوشته شده ! ... افكار ريز و حالت هاي دروني را چه قدر خوب وارد كرده .... و افكار منفي اي كه خيلي خوب مي تواند در زواياي پنهان ذهن جاخوش كند .... قصه هاي بعدي كه در حال و هواي ايران آن زمان نگاشته شده و البته فرهنگي خاص را پيگيري مي كند ... هم واقعيت هايي را مطرح مي كند و هم تمام بدبيني نويسنده و طرز نگاهش را نشان مي دهد ... چيزهايي كه حتي تا به امروز بايد اسلام چهره اش را به خاطر اين تهمت ها بخراشد .... و غصه ي آخر «آب زندگي » ... اينجاست كه دل انسان به خاطر هدايت مي سوزد .... به خاطري زندگي تباهي كه براي خود مهيا ساخت .... در حالي كه مي توانست اين طور نباشد ... بارقه هاي اميد در او و شايد آرمان گرايي را كه ، مكتب هاي احاطه كننده ي زمان او ، او را نابود كردند ....

صادق هدايت ، اگرچه در سال ۱۳۳۰ به پايان رسيد اما متاسفانه خيلي ها هستند كه تنهايي قرن، آنها را به اين سبك تفكر واداشته .... بايد اين سبك را مطالعه كرد و ريز به ريز نكاتش را درآورد و بررسي كرد .... دنيا چه خوشمان بيايد چه خوشمان نيايد صادق هدايت ها دارد ... نمي توانيم آنها را نبينيم .... آگاه شدن از نوع حمله ي آنها ما را در دفاع مقتدر تر مي كند .... 

 


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۲۶ مهر ۱۳۹۵ساعت ۰۹:۱۸:۵۷  توسط بهاره پارسا  نظرات (0)

داشتم فكر مي كردم به اينكه براي معرفي يك رشته بايد در تاريخ آن دقت كرد .... بايد مكاتب وارد شده درآنرا شناخت ...اين كه درآن مكتب چه عقايدي وجود دارد ... چه افرادي سرشناس بودند ... سرانجام آنها چه شد؟ ..... پيامدهاي آن مكتب و نتايج آن چه بود؟ ....

همچنين مي دانيم رفتارهايي كه انسان ها از خود بروز مي دهند ... نتيجه ي آن ساعت نيست .....نتيجه ي تربيتي است كه درآن بوده اند ... نتيجه ي نوع نگاه و عقايد و باورهايشان  ....و نتيجه ي تجربه هاي گذشته ي آنهاست ...                                                       

همچنين  مي دانيم براي شناساندن يك مكتب و براي فهميدن حق بودن يا نبودن آن بايد به مخالفان آن هم نگاه كرد .... اينكه نگاه مخالفان آنها چه بوده! .... چه رفتاري با آن مكتب داشتند ! .... خيلي مهم است .... و مي تواند حرف هايي داشته باشد....

اين مقدمات براي دقت در سوالي بود كه شايد ذهن شما را هم در اين روزها درگير كرده باشد! .... و آن مسئله ي تاريخ شيعه است ... اينكه شيعه و آن چه بر سرش آمد به چه علت بود ... جرم شيعه چه بود؟ ... علت اين زنده به گور شدن چه بود؟ .... زنده به گور شدني كه نه تنها آسيبي به آن نرسيد بلكه همچون گنجي واقع شد ....  و روز به روز جوان تر و پوياتروارد صحنه شد! ....  اما اين سوال كه جرم شيعه چه بود و دلايل مخالفين شيعه با اين رفتارهاي فجيع چهارده قرني چيست؟ .... و اينكه علت دوام آوردن آن با اين همه دشواري چه بوده است؟ ....

بايد قدري در مكتب توجه كنيم ....

اگر شيعه را از بعد از رحلت رسول الله در نظر بگيريم .... نگاه كنيم به رفتاري كه با حضرت امير شد ! ... حضرت اميري كه مردي بود فراتر از زمانه ي خود .... مردي كه انسان هاي معاصرش او را نشناختند ... قدرش را ندانستند ... كوه علم و معرفت .... نهايت حكمت .... مردي كه در روزگار مانند ندارد  .... حال با اين مرد چه كردند .... چه طور شهيدش كردند .... چه موقع ؟چگونه؟ بدست چه كسي؟ .... و بعد امام حسن .... حضرت غريب زمانه ها ... حضرت بي يار و ياور .... حضرت خون دل و تيغ در گلو .... حضرت تشت خون و جگر خون .... حضرت سكوت براي معلوم شدن آدم هاي زمانه بدست تاريخ .... حضرت صبوري براي فراهم شدن مقدمه ي تثبيت دين! .... حضرت را به آن صورتِغمين، شهيد كردند .... بعد مي رسيم به حضرت اباعبدالله .... امام حسين سردار بي كفن .... قبل از كربلا ... در كربلا ..... و بعد از كربلا .... شما نگاه بكنيد به اين حادثه به فجايع رخ داده در آن .... اين همه جنايت ... اين همه سنگدلي .... اين طرز قتل و خونريزي .... بعد كمي فكر مي كنيد اگر بحث بر سر كشتن بود .... چرا اين طور وحشيانه ! ... در ان چه سري نهفته ! .... چه كينه اي خانه كرده ! ... دليل چيست؟ .... مگر اينها نماز نمي خواندند ....خدايشان يكي نبود؟ .... مگر پيامبرشان يكي نبود .... چه اتفاقي افتاد؟ ... چه شد؟ .... بعد هم كه حضرت سجاد .... حضرت دعا و گريه و مناجات .... او كه اجازه ي حرف زدن هم نداشت .... و بعد امامين باقر و صادق .... زماني كه بايد شيعه را ديد! .... زمان اينكه اگر دست شيعه باز باشد چه مي شود؟ .... زمان ديدن آثار و نتايج شيعه .... افراد سرشناس .... علم و رواج آن ..... همان چيزي كه بر سر آن دعواست .... بعد از آن هم شروع تاريخ سياه و تلخ و دردناكي كه شيعه توان نفس كشيدن هم ندارد ....شرايطي بسيار سخت و دشوار .... روزگاري مي رسد براي شيعه بسيار سخت .... كه به جرم عقايد مصالح مي شود در ديوار كاخ ها .... خوب اين چه حرفي براي گفتن دارد!....

اين در حالي ست كه روزگاري كافر و زنديق در حرم امن دو شهر مكه و مدينه در آرامش بدون مزاحمت و تعرض زندگي مي كند و شيعه نه! .... راز احمق نگه داشتن مردم و حكمراني بر آنها چيست؟ .... چرا هيچ گاه نگذاشتند يك سري مسائل مطرح شود؟ .... مگر چه خطري احساس مي كردند .... چهارده قرن خونريزي در بلاد اسلام نتيجه ي چيست ؟ .... اينها سوالاتي ست كه تاريخ بايد پاسخ بگويد .... اينها و هزاران سوالي كه دفن شده در سينه ها! ...

بگذريم .... بگذريم

كتابي كه امروز قصد معرفي انرا دارم .... كتابي ست از حضرت علامه .... كتابي كه گاهي دشوار مي شود و ممكن است براي همه آسان و روان نباشد .... كتابي با مباحثي توحيدي .... كه روزگاري زياد در آن تعمق داشتم و مطالعه ... مباحثي بسيار شيرين ...

كتاب ابتدا به يك معرفي مختصر از شيعه مي پردازد .... سپس به سوالات پروفسور هانري كربن پاسخ داده مي شود ... و در ضميمه هم مباحثي روايي از توحيد ... و بعد هم توضيحاتي درباره ي آن ... سپس از نبوت و ولايت مختصري سخن رانده مي شود ....

كتاب را دفتر نشر فقيه و الست ... در سال ۱۳۶۰ به چاپ رسانده .... قيمت ۱۵۰ ريال ...

ظهور شيعه .... علامه محمد حسين طباطبايي ... به ضميمه ي مصاحبه ي پروفسور هانري كربن ... 

 

 

             


برچسب‌ها: ،

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ۱۸ مهر ۱۳۹۵ساعت ۱۲:۳۸:۲۶  توسط بهاره پارسا  نظرات (0)

[ ۱ ][ ۲ ]